تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن
حرف هایی برای نگفتن
خاطرات تلخ
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 توسط غمگین تنها |
دلم غمگینو پر بسته است 

از این دنیا بسی خسته است

ندارد هیچ همدردی 

ندارد هیچ غمخواری

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 توسط غمگین تنها |


 

کاش مثل اردک زیز باران مانده بودیم

صاف و زلال و بی ریا

اما نه ما ادمیمو صافو زلال بودنمان کجایش شبیه اردک زیر باران مانده می ماند؟!!

کاش این حرفهام کمی اثر داشت بر دل سرد بعضی ها

اما افسوس...

اگر بر نوشته هابم خنده تان گرفت اشکالی ندارد خوشحالم باعث خنده کسی شوم

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 توسط غمگین تنها |
خسته ام از این جهان از این زمونه

خسته ام از بره های گرگ گونه

خسته ام از تنهایی و بی وفایی

خسته ام از تبعیض ها و نفرت ها
خسته ام از دروغها و نیرنگها

خسته ام از زندگی اجباری
خسته ام از حسرت کشیدن ذره ای محبت
خسته ام از همه چیز و دیگر هیچ...

نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391 توسط غمگین تنها |

روز سیزده به در من اولش خوابیده بودم بعد که پا شدم به همکارم ا س دادم ببینم سر کاره یا نه؟گفت نه قراره باخانواده بریم بیرون چون خواهرم اصرار میکنه منم باشم اما روم نمیشد به تو بگم بجای من بیای!

من بهش گفتم چرا روتون نمیشه اگر ماشین همچین روزی پیدا بشه میام،خلاصه از من این حرف گفتنو اون ذوق زده شدن همان،منم دیدم که زندگی ما مثل ادما نیست بریم بیرون لااقل من بجاش برم سرکار اون بتونه بره خوش باشه منم به خوشی اینکه یکی رو خوشحال کردم خوش باشم، با آژانس رفتمو پولمو شرکت فرداش حساب کرد،

همکارم تعجب کرده بود که امروز  اومدم سرکار ازم پرسید علت اومدنمو و قضیه رو گفتم دلش به حالم سوخت! به غریبه د لش به حالم سوخت گفت آدم نتونه بره مسافرت یا گردش مریض میشه، اما خانواده ام د لشون نمیسوزه!

میخواستم بگم به نظرتون با ا ین اوصاف من ادمم ؟؟!! یا زندگیمون بویی ا زآدمیت میده ؟؟روم نشد گفتم بیخیال

اما از کارم بگم که دق می کردم ا زتنهاییو غمو بد شانسی که چرا زندگی ما مثل  آدمها نیست چرا با بقیه انقدر فرق داره؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد میگن چراا نقدر غمگینی؟مایوسی؟از زندگی سیری؟ از عید نوروز متنفری؟به نظرتون آدم حتی نتونه سیزده به درم بره بیرونو خوش باشه مسافرت که تو سرم بخوره،اسم این زندگی رو میشه گذاشت زندگی؟یا اسمشو باید گذاشت اجباری؟!!!!

به من بگید ا سمشو باید چی گذاشت؟؟؟؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 توسط غمگین تنها |

 

شادى و غم نيز هر يك لحظه ايى             بر سر اين سفره مهمان مى شوند

 گاه اوج خنده‏ ى ما گريه است             گاه اوج گريه‏ ى ما خنده است            

             گريه، دل را آبيارى مى كند             خنده يعنى اينكه دلها زنده است‏         

             زندگى تركيب شادى با غم است             دوست مى دارم آن پيوند را       

             گر چه مى گويند شادى بهتر است             دوست دارم گريه ها با لبخند را             

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391 توسط غمگین تنها |

از عید متنفرم! چرا؟

چون جز خاطرات تلخ چیز ی برایم نداشته

از عید متنرفم!

چون جز خستگی خانه تکانی بیهوده  چیز دیگری ندیده ام!!

از عید متنفرم!

چون سیزده به درها را وقتی خانه باشی و سیزده به در، درخانه بکنی مرا درک خواهی کرد

از عید متنفرم

چون در جمع همیشه تنهایم

از عید متنفرم

چون  وقتی در تن دیگران لباس و کیف و کفش جدید ببینی و تو نتوانی بخری و حسرتش را بکشی حرف مرا خواهی فهمید

یا اگر هم برایت چیز ی خریدند با هزار سر کوفت انوقت چه ارزشی دارد؟؟به من بگویید!!

آیا باز هم با این حرفها عید زیباست و دوست داشتنی؟؟!!

شاید به حرفهای من بخندید  وبگید چرت و پرت گفتم اما اشکال نداره لابد درکم نکردید هر وقت تونستید درکم کنید اونروز اشک خواهید ریخت برای همین چرت و پرتام

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391 توسط غمگین تنها |

تو گفتی همه کسم تویی

من گفتم باور کنم؟

تو گفتی  همیشه پشتتم  و تنهات نمیذارم !

من گفتم باور کنم؟

تو گفتی عشق من تویی تا وقتیکه عاشقتم !

من گفتم واقعا؟!

اما جمله رو کامل نفهمیده بودم !

الان که رفتی و تنهام گذاشتی فهمیدم !

معناش چی بود!حالا بگم؟

معناش یعنی تا وقتیکه عاشقتم عشق منی!

وقتی که نباشم عشقم کس دیگه است!!!!!!!!!!

آه !چجوری یادم بره حرفای قشنگ تو!

آه !چجوری طاقت بیارم غم سنگین بی وفاییتو!

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط غمگین تنها |
بعد ا زنوشتن خاطرات وشعرها ی غمگین میخوام خاطره ا ی خنده دار بگم

امروز تو اتوبوس نشسته بودم روبرو دکه روزنامه فروشیه

ناگهان تمام خانمها نگاهشون به یکسو جلب شد اگر میدونید چی بود!!؟

هرچی پسر و مرد جوون بود نگاهشون به یک روزنامه جلب شده بود

و دلشون نمی اومد پول خرج کنند و برند روزنامه رو بخرند و بخونند وقتشون روطلف میکردند وجونشون روخسته

می کردند برای خوندن مفتکی روزنامه!!!

کل اتوبوس هر چی دخترجوون توش بود داشتن به اون اقایون خسیس میخندیدند و میترکیدند از خنده

بعد یکی از دخترا گفت اوناها اوناها یکیشون روزنامه رو خرید بدتر خندیدیم

اگر میدونستید چند نفر فقط به یک جا نگاه میکردند و تصورش رو میکردید میترکیدید از خنده

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط غمگین تنها |

سخت تر از کویر

چه رنجی است لذت ها را تنها بردن

                   و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

                   در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

  >>دکتر علی شریعتی ، از کتاب حرفهایی برای نگفتن>> 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم دی 1390 توسط غمگین تنها |

من این دوتا جوجه اردکو گذاشتم بگم یک کم عشق و محبت رو ا ز این جوجه اردکها یاد بگیریم !ای کاش..